صوفی سرشار

درخواست حذف این مطلب

مسعود رضایی بیاره

صوفی سرشار

ای صـوفی سرشار ، بـزن تار، بزن تار

بـرگیر دف و تــار ، بزن تار ، بزن تـار

گیسوی فــروهشته کنـــار مــــه رخسار

مستانه به آر ، بزن تار، بزن تار

گـاهی به نوای نی و گه نغمه ی سی تار

ای دلــبر و دلـدار ، بـزن تار ، بـزن تار

تـا شعله بریـزد ز رگ و آتش سرشار

از جان مـن ای یـار، بزن تار، بزن تـار

از دست مَنـِه ساغـر و پیمانــه نگـهدار

برخیز و دگـر بـار ، بزن تار ، بزن تـار

امشب که فرو ریخته مه بـر سر کُهسار

آن گیسوی زرتار ، بزن تـار، بزن تـار

تـا هست در این بـزم یکی مردم هشیار

پیوسته بـزن تــار ، بزن تار ، بزن تـار